حسن حسن زاده آملى
120
هزار و يك كلمه (فارسى)
الإنسان كانت واحدة متفاضلة الدرجات ، لا أنّ فيه صورا عديدة ، و لا أنّ هاهنا كونا لصورة و فسادا لأخرى . ( غرر و درر ، ط 1 ، ص 244 ) . تنبيه : مطلب اين شماره با شماره سابق آن قابل تلفيق و ادغامند كه به صورت يك وجه تعبير و تأديه شوند كما لا يخفى ؛ و لكن آن جناب به لحاظ عنايت به بعضى از نكات ، هر يك را بدان عنايت خاصّه ، وجهى جداگانه قرار داده است ، فتدبّر . و همين تنبيه را در برخى از وجوه ديگر نيز كه گفته آمد بايد اعمال نمود . يز - ديگر از آن حقايق كه معرفت به حركت در جوهر طبيعى مفتاح آن است ، اين كه حركت طبيعى جوهرى ، حركت حبّى و حيات و وجود است . و عالم كارخانه آدمسازى است ، و حركت حبّى - به جز حركت حبّى ايجادى - مطلقا تكاملى است . و ان شئت قلت : حركت - چه در قوس نزولى و چه در قوس صعودى - حبّى است لكن در قوس نزولى ، حركت حبّى اشتياقى و ايجادى و تكميلى است ؛ و در قوس صعودى حركت حبّى استكمالى است . اين مسائل را در كتاب گشتى در حركت تفسير و توضيح بيشتر نمودهايم . يح - و ديگر از آن حقايق كه معرفت به حركت در جوهر طبيعى مفتاح آن است ، اين كه فعل طبيعت بالذات جز خير و صلاح نيست . رجوع شود به فصل سوم از فنّ ششم جواهر و اعراض اسفار : « في أنّ فعل الطبيعة بالذات سواء كانت كلّية أو جزئية ليس إلّا الخير و الصلاح لا الشرّ و الفساد . . . » ( ط 1 ، رحلى ، ج 2 ، ص 182 ) . تعليقه 2 - قوله ( قدّس سرّه ) : « جوهر آن را گويند كه قائم به ذات خود باشد . . . » اين تعريف درست و شايسته ، ردّ آن كسانى است كه به پندارى گزاف جوهر را مجموعى از اعراض مىدانند . چه اين كه به حصر عقلى ، شىء يا وجود لنفسه دارد كه جوهر است ؛ و يا وجود لغيره دارد كه عرض است . تعليقه 3 - قوله ( قدّس سرّه ) : « و لامحهاى از صفات و شئون آن موجود ديگر خواهد بود » اين تعبير در اعراض منبعث از متن جوهر خوب است ، و اما در اعراض مفارقه مثل اضافه و اين وجده و نحوها به نحو توسّع در تعبير و تعريف است . تعليقه 4 - قوله ( قدّس سرّه ) : « اگر علم را عرض بدانيم » علم عين ذات عالم